پسر مامان
همه جارو تمیز کرده بودم.....مثل همیشه....اثر انگشتان کوچکش در نقطه نقطه ی خانه به جا مانده بود.....اثر کف دست های چسبناک شکلاتی اش!!!!! همه جا را تمیز می کردم و جای غر زدن و ابراز ناراحتی از داشتن چنین کودک شیطون و پرجنب و جوشی ، قربان صدقه اش می رفتم.....یاد شیطنت هایش می افتادم و خنده ام میگرفت......نمی دانم شاید حتی دلم نمی آمد جای دستانش را از روی شیشه ی میز پاک کنم!
همه جا را تمیز کرده بودم.....همه جا برق میزد و دلم خوش بود....از همان خوش بودن های الکی ...... از همان دلخوشی هایی که می دانستم دو دقیقه هم پایدار نیست.....که میدانستم دو دقیقه بعد بازهم خانه مان رو هواست.....اما باز هم دلخوش بودم......دلخوش از برق زدن وجب به وجب خانه و خوشبختی های بی پایان زندگی ام......پایم را توی آشپزخانه گذاشتم و در کابینت را باز کردم.....پسرک عزیز دل من که شیطنت از چشمان مشکی اش می بارید مشغول توپ بازی بود......مثل همیشه بازی اش را آرام شروع میکرد و کم کم دامنه ی شلوغ کاری هایش را گسترش میداد.....من هم تا جایی که صدای همسایه ها درنیاید مانعش نمی شدم......گاهی کلافه میشدم از دستش ولی خوش به حالش که مادر صبوری دارد! نمی توانستم که دست و پایش را ببندم...زندانی من که نبود! به اقتضای کودکی اش شیطنت میکرد....و چقدر تمام این شیطنت هایی که از سرو صورتش چکه میکرد به چهره معصومانه اش می آمد!!!!
دیگر حوصله ام سر رفته بود....این چه بازی بود که تمامی نداشت؟ این چه انرژی بود که پایان نداشت؟
تمام تلاش هایم برای اینکه جور دیگری سرگرمش کنم بی فایده بود.......و جواب تمام آن تلاش ها یک جمله بود......مامانی پاس بده......پاس بده دیییییییگه.........!
نمی دانم چه شد ......چه شد که کاسه صبرم خارج از اختیارم لبریز شد و سرش داد کشیدم شاید برای اولین بار......داد کشیدم و آنهمه صبر و طاقتم را یکجا به باد دادم......
-خستم کردی دیگه بچه.....من از دست تو چیکار کنم ؟ هان ؟ چی کار کنم آخه......
پسرک من مثل هميشه نه گریه کرد و نه سرش را پایین انداخت.مرو کوچک من از همان اولش مغرور بود......مثل همیشه چشمانش را گره زد به چشمانم.....با نگاهی معصومانه تر از همیشه.......دستم را خوانده بود.....می دانست که من دلتنگ شیطنت نگاهش میشوم......می دانست چشمانش همه ی زندگی من است و نگاهش اگر غمگین باشد میمیرم.....
نفس عمیقی کشیدم و دیگر تحمل دریای مواج غم چشمانش را نداشتم.......دلم ميخواست محکم بغلش کنم و درگوشش بگویم قول میدم هیچ وقت سرت داد نزنم.......دلم ميخواست در گوشش بگویم مامانی عاشقته......هر چقدم شیطون باشی نفس منی.....
دستش را گرفتم و به سمت بیرون راه افتادم.....دنبال خودم میکشیدمش......هیچ نمی گفت......فقط دنبال من راه می آمد......
همیشه که دوست داشت دستم را توی خیابان رها کند و بی پروا برای خودش بدود .....و هی بهانه گیری کند و لجباز شود.....اما در آن ثانیه ها چقدر متفاوت شده بود......من تحمل سکوت سنگینش را نداشتم....پسرک من باید میخندید اما چه کسی لبخندش را که تعبیر خوشبختی من بود از لبانش دزدیده بود؟ من؟ نمی دانم.....شاید......
همچنان به دنبال من می آمد و دستانش را ثانیه ای از دستانم جدا نکرد اما یک لحظه حس کردم هرچه دستش کوچکش را می کشم نمی آید......پشت ویترین یک مغازه اسباب بازی فروشی دستم را رها کرد و خیره شد به اسباب بازی های رنگارنگ توی ویترین.....
انگشت اشاره اش را گرفت سمت ماشینی که لنگه اش را هفته ی پیش خراب کرده بود......
-مامانی .....یادته مث اینو داشتم منفجر شد؟
-یادمه ...... چرا منفجرش کردی؟
-خودش انقد تند میرفت که تصادف کرد......
-دوباره نگاهم کرد......نگاهی پر از حس تناقض شیطنت و معصومیت.......
-یه دونه دیگه شو میخری برام؟؟
-منتظر نگاهم کرد....
چه باید میگفتم؟ منی که دیگر طاقت دیدن چهره غمگینش را نداشتم؟؟؟؟ منی که شیطنتش را ترجیح می دادم به فضای سنگین سکوتش......منی که مادرش بودم و دلم با هر غصه اش آب میشد؟ منی که سالها قبل از بودنش از خودم تعهد گرفته بودم مهربان ترین مادر دنیا باشم و اشکش را درنیاورم ؟
-قول میدی دیگه منفجرش نکنی؟
ستاره های توی چشمانش برق زد.......
-قول میدی پسر خوبی باشی و مامان و اذیت نکنی؟
چشماش خندید
-من همیشه پسر خوبیم. .......
و من عاشق تا همیشه عاشق خنده ی چشماشم.....عاشق نگاه مهربونش......و من تا همیشه مادرشم......
پسر قشنگم سلام....
هیچ وقت فکرشو نمی کردم دلم یه پسر کوشولوی شیطون بخواد....اما این بار نمی دونم چطوری خیالت تو خیالم قدم زد....
این شد که واسه اولين بار برات قصه نوشتم
درسته آرزوم اینه که خدا یه روز بهم دختر بده.....ولی فرشته ، فرشته ست.....مهم اینه که صالح باشه و سالم......نمیخواستم فکر کنی اگه تو جای جانان باشی دوست ندارم.....برای یه مامان هیچ فرقی نداره فرشته ی نجاتش دختر باشه یا پسر......نمیتونستم بین جانان و جانیارم تبعیض قائل شم و جانیارم و نادیده بگیرم.....
دوستت دارم فرشته نجاتم......جانیار عزیزم. ......
به افتخار همه مامانایی که خدا بهشون پسر داده......
پ.ن>>دوستان عزیز لطفا قصه بالا رو کپی نکنید......اگه خواستید تو وبلاگ کوچولو هاتون بذارین به من بگین....از اینجا به بعد هم مطالب رمز دار نوشته میشه........و رمز فقط به دوستای خوبم داده میشه
پس اگه رمز خواستین اطلاع بدین


پسر مامان 

